تبليغاتX

عامل ناشناخته




















عامل ناشناخته

متن هاي زيبايي شريعتي ، عكس شريعتي ، شعر ، متن ادبي ، شعرهاي عاشقانه ، دل نوشته و....

 

نيست رنگي كه بگويد با من

 

اندكي صبر سحر نزديك است.

 

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

 

واي اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

 

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

 

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

 

ديگران هم غم هست به دل

 

غم من ليك غمي غمناك است.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:13 توسط محمد رضا| |

(دکتر علی شریعتی ):


 

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

معنی اش می فهمم

کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت

کودکی بی حاصل ، نوجوانی باطل

وقت پیری غافل ، به زبانی دیگر

کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت ، در کهولت حسرت

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:59 توسط محمد رضا| |

(عكس زيبا )

تو دریا بودی و من قایقی خرد / که هرجا خواست امواجت مرا برد

دلم پارو زن بیچاره ای بود / که در امواج عشقت یک شبی مرد . . .

عشق يک واژه زلال است ، تو بايد باشي ، قلب من زير سوال است ، تو بايد باشي

فال حافظ زدم آن رند غزل خوان هم گفت ، زندگي بي تو محال است ، تو بايد باشي . . .

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:28 توسط محمد رضا| |

(دكتر علي شريعتي )

 

(خدايا!)

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:16 توسط محمد رضا| |

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:7 توسط محمد رضا| |

 (دکتر علی شریعتی )                                                  

  بسوزم

چه امید بندم در این زندگانی

که در نا امیدی سر آمد جوانی

سر آمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

بنالم ز محنت همه روز تا شام

بگریم ز حسرت همه شام تا روز

تو گیی سپندم بر این آتش طور

بسوزم از این آتش آرزوسوز

بود کاندرین جمع نا آشنایان

پیامی رساند مرا آشنایی ؟

شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر

کا از یاد یاران فراموش باشم

ندانم در آن چشم عابد فریبش

کمین کرده آن دشمن سیه کیست ؟

ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست ؟

ندانم در آن زلفکان پریشان

دل بی قرار که آرام گیرد ؟

ندانم که از بخت بد ، آخر کار

لبان که از آن لبان کام گیرد ؟

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 8:4 توسط محمد رضا| |

 (دکتر علی شریعتی )

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

                که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

                       گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                                      و او یکریز و پی در پی  

                 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                                        و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

                بدین سان بشکند در من، 

                                       سکوت مرگبارم را......... 

   

                                                           

                          

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8:47 توسط محمد رضا| |

 (عاشقانه )

در ملك غم گدایم و سلطان من تویی

دردم تویی طبیب تو درمان من تویی

من تشنه وصال توام در کویر عشق

سیراب کن ببار که باران من تویی

در ظلمت شبانه هجران شدم اسیر

خورشید من تویی مه تابان من تویی

شعر و غزل ز وصف جمال تو مانده اند

حساس و شعر و دفتر و دیوان من تویی

مردم اگر به ملک سلیمان کنند ناز

من مفتخر به اینکه سلیمان من تویی

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8:32 توسط محمد رضا| |

  ( شعر)

و نخواهيم  مگس  از  سر  انگشت طبيعت بپرد

و نخواهيم   پلنگ از در خلقت برودبيرون

و بدانيم اگر كرم نبود زندگي  چيزي كم داشت

و اگرغنچ نبود لطمه مي خورد به قانون درخت

و اگرمرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت

وبدانيم كه پيش از مرجان خلئي بود

در انديشه درياها

 در اندیشه دریاها

(سهراب سپهری)

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:14 توسط محمد رضا| |

  (شعر )   

   می توان تنها شد

 می توان زار گریست

 می توان دوست نداشت و دل عاشق آدمها را٬ زیر پاها له کرد !

 می توان چشمی را٬ به هیاهوی جهان خیره گذاشت

 می توان صدها بار٬ علت غصه‌ی دل را فهمید !

 می توان ...

 می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود !

 آخرش هم تنها ٬ میتوان تنها رفت ...

 یادگاری !؟ همه جا تلخی و سردی و غرور

 فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بد خلقی بود !!

 ولی ای کودک زیبای دلم ٬ آن ور سکه تماشا دارد:

 شهری از مردم آبی سرشار ٬ آسمانش و زمین مثل آن شهر

 ولی

 من و تو با همه آدمهاش ٬ غرق احساس غروریم به عشق !

 دل هر آدم عاشق که شکست٬ قلب ما می شکند !

 همه جا لبخند است و زمین ٬ مفتخر است به تن سبزی که

 ضرب گام من و تو ٬ بر دلش می پیچد !

 من و تو خوشبختیم ٬ ما خدا را داریم ٬

 ما غم چلچله را ٬ وقت بوسیدن دستان بهار

 مثل یک شعر قشنگ ٬ از دلش میخوانیم !

 می توان خوب شد و خوب دید و خوب اندیشه نمود

 می توان عاشق شد

 می توان با باران به سراغ دل عاشق هر یاری رفت

 می توان باز گریست ٬ اما از شوق سبز شدن دور ترین بوته‌ی خاک

 می توان ...

 

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:17 توسط محمد رضا| |

 (دكترعلي شريعتي )

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:16 توسط محمد رضا| |

  (عكس عاشقانه )

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:42 توسط محمد رضا| |

 
  (دكتر علی شریعتی)
 
اكنون تو با مرگ رفته ای و من
اینجا تنها به این امید دم میزنم
كه با هر نفس گامی به تو نزدیك تر
میشوم . این زندگی من است
 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:37 توسط محمد رضا| |

 

چقدر اين ثانيه ها نامردند

 

گفته بودند که بر مي گردند

 

برنگشتند و پس از رفتنشان

 

بي جهت عقربه ها مي گردند

 

آه اين ثانيه هاي بي رحم

 

چه بلايي به سرم آوردند

 

نه به چشمم افقي بخشيدند

 

نه ز بغضم گرهي وا کردند

 

از چه رو سبز بنامم به دروغ

 

لحظه هايي را که يکايک زردند

 

لحظه ها ،همهمه هايي موهوم

 

لحظه ها، فاصله هايي سردند

 

بگذاريد ز پيشم بروند

 

لحظه هايي که همه بي دردند

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:43 توسط محمد رضا| |

(شعر) 

دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید


دوست دارم که به پابوسی باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید



این قدر آینه ها را به رخ من نکشید

این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید !


 
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد

بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید



آخرین حرف من این است زمینی نشوید

فقط ... از حال زمین بی خبرم نگذارید

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:14 توسط محمد رضا| |

 (دکتر علی شریعتی ) 

 

من از دو کار نفرت دارم :

 

یکی درد دل کردن که کار شبه مردهاست

و

یکی هم از خود دفاع کردن یا برای تبرئه کردن خود جوش زدن که کار

مستضعفین و آدم های سست است.

 

شجاع به همدرد نیاز ندارد و از ناله شرم دارد. مرد بی گناه را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند.

 

زندگی اش از او دفاع می کند؛ زمان تبرئه اش می کند. پلیدان هرگز نمی توانند پاکدامنی را آلوده

 

کنند هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:53 توسط محمد رضا| |

  (متن ادبي )

شانه هايم  به اندازه تمام کوه های جهان ميل به داشتن تکيه گاه دارند

 

چشمانم به اندازه تمام آبشارهای جهان ميل به ريزش دارند .

 

دستانم به اندازه تمام کودکان جهان ميل به نوازش دارند

 

هنوز هم با يک لبخند صادقانه دوست پيدا می کنم

 

هنوز هم با نگاهی پر اميد به آينده می نگرم...

 

هنوز هم کودکم و ميل به بازی دارم ولی...

 

هنگاميکه جاده مه گرفته است و سرد٬

 

چگونه می توان با تن زخمی و پر درد از اين طوفان به سلامت سفر کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:9 توسط محمد رضا| |

  (دكتر شريعتي )

 

آغاز بیداری :::::: شریعتی                                         دکتر                 

 

دکتر شریعتی: توی دبستان از پسری که عقب کلاس مینشست به سه دلیل بدم می اومد و وقتی میدیدمش چندشم میشد.
1-چون توی اون سن و سال زن داشت
2- سیگار میکشید
3- و کچل بود
چند سال بعد من اون پسرو توی خیابون دیدم در حالی که زن داشتم ،سیگار میکشیدم،و کچل شده بودم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:34 توسط محمد رضا| |

همه ی روزهای نرفته

همین امروز است

همه ی روزهای رفته هم

شب که بیاید

شب مجبور است

تمام شکوفه های روشن شبتاب را

باور کند

حالا آوازی بخوان

می دانم این بادهای گرسنه

از چیدن بی هنگام نی زارها آمده اند

اما سرت را که بالا بگیری

یک آسمان مروارید پرکنده آن بالاست

مهم نیست

آفتاب غایب باشد

رد پای کم رنگ همین پرنده تا پشت کوه

یعنی خیلی چیزها

چراغ را بالاتر بگیر

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:45 توسط محمد رضا|

انسان كتاب آسماني ناخوانده و ناگشوده است.

ما هميشه به خواندن كتابهاي مذهبي مشغوليم، اما هيچگاه كتاب آسماني وجودمان را نمي خوانيم.

 هرچه در تورات، انجيل و قرآن و ... نوشته شده است، در وجود توهست،

 

جوهره آن درون توست.

طبيعت امور اينگونه است كه وقتي تو حقيقت را بر زبان آوري تبديل به دروغ مي شود.

كافيست تا حقيقت را بر زبان آوري تا به دروغين شود.

حقيقت تنها زماني حقيقت مي ماند كه در سكوت كامل در درون تو به سر برد.

تنها در درون وجود خود توست كه صداي آرام و آهسته خدا را خواهي يافت.

فقط بايد يك شرط را به جا آوري: بايد خاموش و بي صدا بماني تا بتواني آن صدا را بشنوي.

تا بتواني آنرا بخواني

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 7:31 توسط محمد رضا|


Design By : Night Skin